|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط سمانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجشنبه ظهر رفتیم شمال
جمعه صبح دریا موبایلم کنار دریا گم شد همین به همین راحتی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره بعد از این همه اسارت و حبس
این همه استرس و اضطراب این همه کرکسیون و جلسه این همه پرینت و کپی ! این همه دلشوره پایان نامه ام رو تحویل دادم همین چند دقیقه پیش راااحت شدم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب می خوام بنویسم چون یه چیزی راه گلوم رو بسته یه چیزی مثل بغض! یه بغض بد یه بغضی که مثل مرگ می مونه امشب می خوام بنویسم چون همیشه برام مهم بوده که کاری نکنم که به قانون کسی بربخوره! که اگه کسی یه کاری کرد که منو ناراحت کرد ببخشمش حتی اگه عمداً منو رنجونده باشه من همیشه بخشیدمش امشب می خوام بنویسم چون یه حس بدی دارم به خاطر یه قصور یه کوتاهی غیرعمدی که هم رویا می دونه مجبور شدم هم خودم میدونم و هم خدا ... دو تای عزیزم من مقصر نبودم من هم تو این وبلاگ درد دل می کنم من هم حرفای دلم رو می زنم امشب نوشتم چون دارم گریه می کنم من نمی خواستم کسی رو برنجونم و نمی خواستم رنجیده شم امشب نوشتم چون یه چیزی راه گلوم رو بسته یه چیزی مثل مرگ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم هنوزم آدرس وبلاگم رو داری یا نه؟ اگه هنوزم مطلبام رو می خونی . . . امروز روز عجیبی بود نه؟ بعد از سه سال . . . چقدر باهات درد دل کرده بودم چقدر از دلتنگی هام برات گفته بودم چقدر راجع به قضا و قدر ازت می پرسیدم! بدون اینکه دیده باشمت ! . . . همیشه دوست خوب من بودی یه دوستی که به همه حرفام گوش می کردی و جوابم رو می دادی بدون اینکه دیده باشمت! . . . اما امروز یه لحظه عجیب بود بعد از این همه مدت اولین باری بود که دیدمت یه لحظه پر از حس خلأ ! شاید! یه جور حس کنجکاوی که بالاخره ... . . . امروز روز عجیبی بود نه؟ بعد از این همه مدت...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
اول سلام،چون خیلی وقته اینجا چیزی نگفتم. امروز بعد از یه مدت دوباره ما ۴ تا واسه یه چند ساعتی دور هم بودیم،خیلی خوب بود.الآنم که اومدم دیدم همه نمره هامو ریختن تو سایت ،خیلی خوشحال کننده ان ،واقعاً چسبید. راستی ببخشید که یه چندوقته وب ما انقد فعاله اینم یه تیکه ی جلب my eyes miss you my lips kiss you my feel loves you my hands need you my mind calls you my heart just 4 you my life is you BABA: I LOVE YOU
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
«به یادت» امشب نمی دونم چم شده . بعد از مدتها یه آرامش عجیبی اومده سراغم . دلم میخواد بی خیال همه چی بشم . انگار تازه عاشق شدم . همه چیزو فراموش کرده بودم . شاید فردا هم همینطور . ولی امشب یه چیز دیگس . میخوام صبح نشه . دلم برای حرفها و لحظات عاشقانه تنگ شده . انگار خیلی وقت ندیدمت . انگار خیلی وقت بهت نگفتم دوست دارم عشق من . دلم میخواد دستات و بگیرم و با هم بچرخیم انقدر بچرخیم تا از حال بریم . چرا چرا چرا امشب اینطوری شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودم هم باورم نمیشه . یعنی این منم که........ولش کن اصلاْ نمی خوام به هیچی فکر کنم چون میدونی که خیلی زود دیر میشه . فقط میخوام به تو فکر کنم . میدونین آخه دلم خیلی براش تنگ شده . از بس که بهش بی حوصلگی کردم . از بس که اونم شکایتی نکرده . کاش امشب اینجا بود . دلم میخواد تو بغلش خوابم ببره نه حیف نیست، دلم میخواد دست تو دست هم توی بارون یه عالمه پیاده روی کنیم . مثل اوایلا . کاش امشب تموم نشه کاش خوابم نبره چون فردا همه چی دوباره شروع میشه و ... فقط دوستت دارم و آرزوی آخر: ای کاش امشب شاعر بودم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط سمانه
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی دیر بود که من تازه الان بفهمم که تو این 4 سال چه دوستای خوبی دارم چه دوستای خوبی امروز من گریه کردم نه به خاطر بی رحمی ها به خاطر همه اونایی که تو لحظه های تنهایی و سختی و رنج هام بهم ثابت کردن که هستن و تا آخرش هم با من می مونن بازم یادم اوردن که خدا هم هست و همه کاره ست خیلی دیر بود اما فهمیدم خیلی دوستتون دارم دوستان من ! هرجا هستید روزهاتان پرتقالی باد!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
من دلم گرفته . خیلی هم زیاد . همین . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط سمانه
|
|
||
|
|
|
|
|
آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند، روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید. آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید،دست ناتوان را، تا توانایی بهتر را پدید آرید. آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند. در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده، جان قربان. آی آدمها که بر ساحل بساط دل گشا دارید: نان به سفره،جامه تان بر تن، یک نفر در آب می خواند شما را. موج سنگین را به دست خسته می کوبد. باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده. سایه هاتان را ز راه دور دیده. آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابی اش افزون، می کند زین آب ها بیرون، گاه سر، گه پا. آی آدمها! او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز، می پاید، می زند فریاد و امید کمک دارد: ( آی آدمها که روی ساحل آرام، در کار تماشایید!) موج می کوبد به روی ساحل خاموش. پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش. می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید: (آی آدمها!) و صدای باد هر دم دل گزاتر در صدای باد بانگ او رها تر، از میان آب های دور و نزدیک، باز در گوش این نداها: (آی آدمها!) نیما یوشیج |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط سمانه
|
|
||